close
تبلیغات در اینترنت
داستان عاشقانه(گل)

داستان عاشقانه(گل)

عاشقانه

یک فنجان قهوه به طعم تلخ زندگی

مطالب عاشقانه

بهترین سایت عاشقانه

qoqnos-eshq

[Post_Title

 

گلهاش توی دستش بود ، نشسته بود لب جدول

رفتم نشستم کنارش

گفتم : برای چی نمیری گلات رو بفروشی ؟

گفت : بفروشم که چی ؟

تا دیروز میفروختم که با پولش آبجیمو ببرم دکتر

دیشب حالش بد شد و مرد

با گریه گفت : تو میخواستی گل بخری ؟

گفتم : بخرم که چی ؟

تا دیروز میخریدم برای عشقم

امروز فهمیدم باید فراموشش کنم . . .

اشکاشو که پاک کرد ، یه گل بهم داد

با مردونگی گفت : بگیر

باید از نو شروع کرد

تو بدون عشقت ، من بدون خواهرم . . .

دسته بندی : داستان عاشقانه ،
  • نویسنده : asal
  • بازدید : 245بار
  • انتشار : سه شنبه 19 آذر 1392 - 15:43